
آشنایی من با «پرویز مشکاتیان»، بر خلاف بیشتر ِ دیگران، از «صبح مشتاقان» آغاز شد؛ نه آشنایی با شخص «مشکاتیان» که او را از کودکی میشناختم، بلکه آشنایی با موسیقی ِ «پرویز مشکاتیان». پدرم، در انتخاب و گوش کردن به موسیقی ـ طبیعتا ـ سختگیر و دیرپسند بود و هست و چندان پیش نمیآمد و نمیآید که اثری از همدورهایهایاش، آنچنان ـ بهاصطلاح اهالی موسیقی ایرانی ـ بگیردش که به آن دل سپارد و دوباره و چندباره گوشاش دهد. در این میان اما «بیداد» حکایتی دیگر داشت و بدینگونه بود که از نوروز و راه شیراز و ترنم چندین و چندبارهی زخمههای اندیشه و خیال هنرمند بر ذهن کم سن و سالام، با «مشکاتیان» آشنا شدم.
آشنایی من با موسیقی ِ او اما، به سالهای دبیرستان و «هدایت» خوانیهای شبانهام باز میگردد. کمی هدایت میخواندم و دستی به قلم میبردم و اندکاندک، «صبح مشتاقان» میآمد: «بهخدا، اگر بمیرم، که دل از تو برنگیرم / برو ای طبیبام از سر، که دوا نمیپذیرم». و اینچنین بود که «پرویز مشکاتیان» را شناختم.
کمی بعدتر، «جان عشاق» آمد و «دود عود». دیرتر، از طنین «بیداد» در شبهای «میگون»سرمست شدم و پس از آن «نوا» آمد: «غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ / بهطاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟» . . .
بزرگتر که شدم، بیشتر بچگی کردم: با فهم و دانش کمرنگ خود، موسیقیاش را، کارهایاش را، تجزیه و تحلیل و نقد (!) میکردم و با دوستان و نزدیکانام، بر سر ضعفها و کاستیهایاش بحث میکردیم و کلنجار میرفتیم؛ به خیال خودم، انتقادات بهجا و درستی بر آثارش داشتم و برای طرحشان، پی فرصتی مناسب میگشتم!
با این وجود، رابطهام، رابطهی موسیقاییام با «مشکاتیان»، هیچگاه قطع نشد. اصلا مگر میشود بخواهی به موسیقی ایرانی گوش دهی و از ساختههای او کناره بگیری؟ نمونههای درخشان و باشکوه از موسیقی ناب ایران، در آثار «مشکاتیان» کم نیستند و بیشتر قطعاتاش، دریچهای تازه از نغمههای گوشنواز و دلنشین به رویات میگشایند. بگذریم! نه قصد و نیت صحبت از ابعاد موسیقایی کارهای او را دارم و نه در اینگونه مباحث صاحب رای و نظرم؛ بگذریم . . .
خبر فاجعه را از پدرم شنیدم: باور نکردم و سراسیمه بهدنبال منبعی مطمئن گشتم. بدبختانه، خبر درست بود: «پرویز مشکاتیان، صبح دوشنبه سیام شهریور 1388، بر اثر ایست قلبی درگذشت».
چه میتوانستم کرد؟ اندوهگین و مات گوشهای نشستم و به او فکر کردم و به ساختههایاش که دوست دارم و به دهها خاطرهی دور و نزدیکی که با او و آثارش دارم. بعد با خودم گفتم سری به اینترنت و وبلاگها و Face Book و... بزنم و ببینم خبری از درگذشت او هست یا نه، که دیدم هیچ خبری نیست؛ دلام عجیب گرفت: کافی است امثال «محسن نامجو» افتخاری دهند و اشارهی کوچکی کنند به «آلتی که از هستی خوردهاند»، یا از «سانتیمترهای اعضای شریف» شان یاد کنند، یا اندکی از هزاران نوع مسخرگی و هزالیهای پوچشان را بر دایره بریزند و یا صدای یکی از دهها چهارپایی را که میشناسند تقلید ـ آن هم نصف و نیمه ـ کنند، تا به اسم موسیقی اعتراضی، موسیقی زیرزمینی، و صدها نام دهان پُرکُن دیگر، تبدیل به بُتهای پُرطمطراق خلقالله شوند، آن وقت «پرویز مشکاتیان» . . .
کافی است خانم «گلشیفته فراهانی» در مجلسی از جشنوارهای که معلوم نیست از کجا آمده و چه معیاری دارد و بسیار اما و اگر دیگر، به چند سوت ناقابل مهمانمان کنند تا پس از چند دقیقه، همهی اعضای Face Book، در برابر هنر ایشان از جا برخیزند و ادای احترام کنند، آن وقت «پرویز مشکاتیان»، استثنای موسیقی ایران، استثنای هنر ایران، نابغهای که مشخص نیست چند سال باید بگذرد تا کسی مانندش پیدا شود (اگر بشود) از میان ما رفتهاست و انگار نه انگار . . .
کمی بعدتر، «جان عشاق» آمد و «دود عود». دیرتر، از طنین «بیداد» در شبهای «میگون»سرمست شدم و پس از آن «نوا» آمد: «غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ / بهطاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟» . . .
بزرگتر که شدم، بیشتر بچگی کردم: با فهم و دانش کمرنگ خود، موسیقیاش را، کارهایاش را، تجزیه و تحلیل و نقد (!) میکردم و با دوستان و نزدیکانام، بر سر ضعفها و کاستیهایاش بحث میکردیم و کلنجار میرفتیم؛ به خیال خودم، انتقادات بهجا و درستی بر آثارش داشتم و برای طرحشان، پی فرصتی مناسب میگشتم!
با این وجود، رابطهام، رابطهی موسیقاییام با «مشکاتیان»، هیچگاه قطع نشد. اصلا مگر میشود بخواهی به موسیقی ایرانی گوش دهی و از ساختههای او کناره بگیری؟ نمونههای درخشان و باشکوه از موسیقی ناب ایران، در آثار «مشکاتیان» کم نیستند و بیشتر قطعاتاش، دریچهای تازه از نغمههای گوشنواز و دلنشین به رویات میگشایند. بگذریم! نه قصد و نیت صحبت از ابعاد موسیقایی کارهای او را دارم و نه در اینگونه مباحث صاحب رای و نظرم؛ بگذریم . . .
خبر فاجعه را از پدرم شنیدم: باور نکردم و سراسیمه بهدنبال منبعی مطمئن گشتم. بدبختانه، خبر درست بود: «پرویز مشکاتیان، صبح دوشنبه سیام شهریور 1388، بر اثر ایست قلبی درگذشت».
چه میتوانستم کرد؟ اندوهگین و مات گوشهای نشستم و به او فکر کردم و به ساختههایاش که دوست دارم و به دهها خاطرهی دور و نزدیکی که با او و آثارش دارم. بعد با خودم گفتم سری به اینترنت و وبلاگها و Face Book و... بزنم و ببینم خبری از درگذشت او هست یا نه، که دیدم هیچ خبری نیست؛ دلام عجیب گرفت: کافی است امثال «محسن نامجو» افتخاری دهند و اشارهی کوچکی کنند به «آلتی که از هستی خوردهاند»، یا از «سانتیمترهای اعضای شریف» شان یاد کنند، یا اندکی از هزاران نوع مسخرگی و هزالیهای پوچشان را بر دایره بریزند و یا صدای یکی از دهها چهارپایی را که میشناسند تقلید ـ آن هم نصف و نیمه ـ کنند، تا به اسم موسیقی اعتراضی، موسیقی زیرزمینی، و صدها نام دهان پُرکُن دیگر، تبدیل به بُتهای پُرطمطراق خلقالله شوند، آن وقت «پرویز مشکاتیان» . . .
کافی است خانم «گلشیفته فراهانی» در مجلسی از جشنوارهای که معلوم نیست از کجا آمده و چه معیاری دارد و بسیار اما و اگر دیگر، به چند سوت ناقابل مهمانمان کنند تا پس از چند دقیقه، همهی اعضای Face Book، در برابر هنر ایشان از جا برخیزند و ادای احترام کنند، آن وقت «پرویز مشکاتیان»، استثنای موسیقی ایران، استثنای هنر ایران، نابغهای که مشخص نیست چند سال باید بگذرد تا کسی مانندش پیدا شود (اگر بشود) از میان ما رفتهاست و انگار نه انگار . . .
*
«مشکاتیان» رفت؛ هنرمندی که در تمام این سالها، با گوش سپردن به ساختههایاش، بر «آستان جانان» قرار گرفتهبودم، رفت. اما حالا که خوب فکر میکنم، میبینم با همهی آن لذتهای وصفناشدنی که از نغمههای بکر و شگفتآورش بردم، با همهی آن بهرههای فراوانی که از آثار او نصیبام شدند (و شیفتگی به سعدی تنها یکی از آنها است)، و با همهی کارهای بهجا مانده از او، همچنان، بر «آستان جانان»، میتوانم قرار گیرم. این آستان برای من همیشگی است؛ تا هستم، میتوانم گوشهای اختیار کنم در این آستان و ـ و گاهی هم بهیاد پرویز مشکاتیان ـ با خود زمزمه کنم:
«کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست / گشته هر گوشهی چشم از غم دل دریایی» . . .
«کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست / گشته هر گوشهی چشم از غم دل دریایی» . . .





