جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹
چه شبی!
نیمه شب باشد و هوای آخر پاییز باشد و بخار چای؛ و نشسته باشی در اتاق ات تنها و بی دغدغه ـ فارغ از جنجال این و زحمت آن ـ گوش که نه، دل سپرده باشی به شگفتی های موسیقی روسینی و با خود فکر کنی چه خوش بختی که می توانی گوش دهی و لذت ببری؛ و به خود بگویی: چه زلالی، چه فرصتی، چه شبی . . .
سهشنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹
باز آ که روی در قدمان ات بگستریم . . .

آشنایی من با «پرویز مشکاتیان»، بر خلاف بیشتر ِ دیگران، از «صبح مشتاقان» آغاز شد؛ نه آشنایی با شخص «مشکاتیان» که او را از کودکی میشناختم، بلکه آشنایی با موسیقی ِ «پرویز مشکاتیان». پدرم، در انتخاب و گوش کردن به موسیقی ـ طبیعتا ـ سختگیر و دیرپسند بود و هست و چندان پیش نمیآمد و نمیآید که اثری از همدورهایهایاش، آنچنان ـ بهاصطلاح اهالی موسیقی ایرانی ـ بگیردش که به آن دل سپارد و دوباره و چندباره گوشاش دهد. در این میان اما «بیداد» حکایتی دیگر داشت و بدینگونه بود که از نوروز و راه شیراز و ترنم چندین و چندبارهی زخمههای اندیشه و خیال هنرمند بر ذهن کم سن و سالام، با «مشکاتیان» آشنا شدم.
آشنایی من با موسیقی ِ او اما، به سالهای دبیرستان و «هدایت» خوانیهای شبانهام باز میگردد. کمی هدایت میخواندم و دستی به قلم میبردم و اندکاندک، «صبح مشتاقان» میآمد: «بهخدا، اگر بمیرم، که دل از تو برنگیرم / برو ای طبیبام از سر، که دوا نمیپذیرم». و اینچنین بود که «پرویز مشکاتیان» را شناختم.
کمی بعدتر، «جان عشاق» آمد و «دود عود». دیرتر، از طنین «بیداد» در شبهای «میگون»سرمست شدم و پس از آن «نوا» آمد: «غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ / بهطاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟» . . .
بزرگتر که شدم، بیشتر بچگی کردم: با فهم و دانش کمرنگ خود، موسیقیاش را، کارهایاش را، تجزیه و تحلیل و نقد (!) میکردم و با دوستان و نزدیکانام، بر سر ضعفها و کاستیهایاش بحث میکردیم و کلنجار میرفتیم؛ به خیال خودم، انتقادات بهجا و درستی بر آثارش داشتم و برای طرحشان، پی فرصتی مناسب میگشتم!
با این وجود، رابطهام، رابطهی موسیقاییام با «مشکاتیان»، هیچگاه قطع نشد. اصلا مگر میشود بخواهی به موسیقی ایرانی گوش دهی و از ساختههای او کناره بگیری؟ نمونههای درخشان و باشکوه از موسیقی ناب ایران، در آثار «مشکاتیان» کم نیستند و بیشتر قطعاتاش، دریچهای تازه از نغمههای گوشنواز و دلنشین به رویات میگشایند. بگذریم! نه قصد و نیت صحبت از ابعاد موسیقایی کارهای او را دارم و نه در اینگونه مباحث صاحب رای و نظرم؛ بگذریم . . .
خبر فاجعه را از پدرم شنیدم: باور نکردم و سراسیمه بهدنبال منبعی مطمئن گشتم. بدبختانه، خبر درست بود: «پرویز مشکاتیان، صبح دوشنبه سیام شهریور 1388، بر اثر ایست قلبی درگذشت».
چه میتوانستم کرد؟ اندوهگین و مات گوشهای نشستم و به او فکر کردم و به ساختههایاش که دوست دارم و به دهها خاطرهی دور و نزدیکی که با او و آثارش دارم. بعد با خودم گفتم سری به اینترنت و وبلاگها و Face Book و... بزنم و ببینم خبری از درگذشت او هست یا نه، که دیدم هیچ خبری نیست؛ دلام عجیب گرفت: کافی است امثال «محسن نامجو» افتخاری دهند و اشارهی کوچکی کنند به «آلتی که از هستی خوردهاند»، یا از «سانتیمترهای اعضای شریف» شان یاد کنند، یا اندکی از هزاران نوع مسخرگی و هزالیهای پوچشان را بر دایره بریزند و یا صدای یکی از دهها چهارپایی را که میشناسند تقلید ـ آن هم نصف و نیمه ـ کنند، تا به اسم موسیقی اعتراضی، موسیقی زیرزمینی، و صدها نام دهان پُرکُن دیگر، تبدیل به بُتهای پُرطمطراق خلقالله شوند، آن وقت «پرویز مشکاتیان» . . .
کافی است خانم «گلشیفته فراهانی» در مجلسی از جشنوارهای که معلوم نیست از کجا آمده و چه معیاری دارد و بسیار اما و اگر دیگر، به چند سوت ناقابل مهمانمان کنند تا پس از چند دقیقه، همهی اعضای Face Book، در برابر هنر ایشان از جا برخیزند و ادای احترام کنند، آن وقت «پرویز مشکاتیان»، استثنای موسیقی ایران، استثنای هنر ایران، نابغهای که مشخص نیست چند سال باید بگذرد تا کسی مانندش پیدا شود (اگر بشود) از میان ما رفتهاست و انگار نه انگار . . .
کمی بعدتر، «جان عشاق» آمد و «دود عود». دیرتر، از طنین «بیداد» در شبهای «میگون»سرمست شدم و پس از آن «نوا» آمد: «غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ / بهطاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟» . . .
بزرگتر که شدم، بیشتر بچگی کردم: با فهم و دانش کمرنگ خود، موسیقیاش را، کارهایاش را، تجزیه و تحلیل و نقد (!) میکردم و با دوستان و نزدیکانام، بر سر ضعفها و کاستیهایاش بحث میکردیم و کلنجار میرفتیم؛ به خیال خودم، انتقادات بهجا و درستی بر آثارش داشتم و برای طرحشان، پی فرصتی مناسب میگشتم!
با این وجود، رابطهام، رابطهی موسیقاییام با «مشکاتیان»، هیچگاه قطع نشد. اصلا مگر میشود بخواهی به موسیقی ایرانی گوش دهی و از ساختههای او کناره بگیری؟ نمونههای درخشان و باشکوه از موسیقی ناب ایران، در آثار «مشکاتیان» کم نیستند و بیشتر قطعاتاش، دریچهای تازه از نغمههای گوشنواز و دلنشین به رویات میگشایند. بگذریم! نه قصد و نیت صحبت از ابعاد موسیقایی کارهای او را دارم و نه در اینگونه مباحث صاحب رای و نظرم؛ بگذریم . . .
خبر فاجعه را از پدرم شنیدم: باور نکردم و سراسیمه بهدنبال منبعی مطمئن گشتم. بدبختانه، خبر درست بود: «پرویز مشکاتیان، صبح دوشنبه سیام شهریور 1388، بر اثر ایست قلبی درگذشت».
چه میتوانستم کرد؟ اندوهگین و مات گوشهای نشستم و به او فکر کردم و به ساختههایاش که دوست دارم و به دهها خاطرهی دور و نزدیکی که با او و آثارش دارم. بعد با خودم گفتم سری به اینترنت و وبلاگها و Face Book و... بزنم و ببینم خبری از درگذشت او هست یا نه، که دیدم هیچ خبری نیست؛ دلام عجیب گرفت: کافی است امثال «محسن نامجو» افتخاری دهند و اشارهی کوچکی کنند به «آلتی که از هستی خوردهاند»، یا از «سانتیمترهای اعضای شریف» شان یاد کنند، یا اندکی از هزاران نوع مسخرگی و هزالیهای پوچشان را بر دایره بریزند و یا صدای یکی از دهها چهارپایی را که میشناسند تقلید ـ آن هم نصف و نیمه ـ کنند، تا به اسم موسیقی اعتراضی، موسیقی زیرزمینی، و صدها نام دهان پُرکُن دیگر، تبدیل به بُتهای پُرطمطراق خلقالله شوند، آن وقت «پرویز مشکاتیان» . . .
کافی است خانم «گلشیفته فراهانی» در مجلسی از جشنوارهای که معلوم نیست از کجا آمده و چه معیاری دارد و بسیار اما و اگر دیگر، به چند سوت ناقابل مهمانمان کنند تا پس از چند دقیقه، همهی اعضای Face Book، در برابر هنر ایشان از جا برخیزند و ادای احترام کنند، آن وقت «پرویز مشکاتیان»، استثنای موسیقی ایران، استثنای هنر ایران، نابغهای که مشخص نیست چند سال باید بگذرد تا کسی مانندش پیدا شود (اگر بشود) از میان ما رفتهاست و انگار نه انگار . . .
*
«مشکاتیان» رفت؛ هنرمندی که در تمام این سالها، با گوش سپردن به ساختههایاش، بر «آستان جانان» قرار گرفتهبودم، رفت. اما حالا که خوب فکر میکنم، میبینم با همهی آن لذتهای وصفناشدنی که از نغمههای بکر و شگفتآورش بردم، با همهی آن بهرههای فراوانی که از آثار او نصیبام شدند (و شیفتگی به سعدی تنها یکی از آنها است)، و با همهی کارهای بهجا مانده از او، همچنان، بر «آستان جانان»، میتوانم قرار گیرم. این آستان برای من همیشگی است؛ تا هستم، میتوانم گوشهای اختیار کنم در این آستان و ـ و گاهی هم بهیاد پرویز مشکاتیان ـ با خود زمزمه کنم:
«کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست / گشته هر گوشهی چشم از غم دل دریایی» . . .
«کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست / گشته هر گوشهی چشم از غم دل دریایی» . . .
دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹
چهارشنبه ۹ سپتامبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۹
برای زادروز هوشنگ مرادی کرمانی
لبخندي بر فراز شب ها
محمد صادقي
«مجله ها را زدم زير بغلم و دويدم. تو پيچ کوچه مان، کنار ديوار نشستم. آنها را دانه دانه ورق زدم که ببينم شعر و عکسم توي همه شان هست يا نه. تو همه شان بود، خيالم تخت شد. بلند شدم و تا خانه دويدم. مجله ها را گذاشتم رو يخدان، پشت پرده، يکي شان را ورداشتم. آن صفحه يي که عکس و شعرم توش بود، باز کردم و رفتم گذاشتم جلوي بي بي. بي بي پاي هاون نشسته بود و داشت گوشت مي کوبيد که شامي درست کند. بهش نگفتم که چي به چي است. خواستم خودش ببيند. رفتم تو درگاه اتاق نشستم و دستهام را زدم زير چانه ام. نگاهش کردم که ببينم چه مي شود. بي بي مجله و عکس را نگاه نکرد. خيال مي کرد چيز معمولي است. هي حرص خوردم. بالاخره طاقتم طاق شد و گفتم؛- بي بي، مجله رو نگاه کن.گفت؛- همون که تو نگاه مي کني کافيه. من که سواد ندارم. اينها به درد من نمي خوره.- بي بي، نگاه کن. ضرر نمي کني ها، ببين عکس کي رو چاپ کردن.- عکس هر کسي رو چاپ کردن به من مربوط نيست.- حتي اگه عکس من باشه؟- عکس تورو چاپ کنن که چي بشه؟يکهو از کوره در رفتم. بلند شدم و عکسم را گرفتم جلوش؛- ببين بي انصاف. ببين من چي شدم. اين عکس منه، اينم شعر منه که زير عکس چاپ کردن. بي بي با پشت دست چشم هاش را ماليد. سرش را جلو آورد. چشم هاش را دراند که خوب ببيند. مجله را بردم جلو. خدابيامرز خنده بي صدايي کرد و گفت؛- اين عکس توئه؟- بله، بله عکس منه. ديگه کار تموم شد. شاعر بودم شاعرتر شدم. با حروف چاپي شعرمو چاپ کردن. کجا هستن اون هايي که مي گفتن مجيد چيزي نمي شه. بعد، بي بي را بغل گرفتم. چشمهام پر از اشک شد، صورتش را بوسيدم و گفتم؛- بگذار شعرمو برات بخونم. نمي دوني مردم بعد از اين براي من چه کار مي کنن.شعرم را براي بي بي خواندم. بي بي گفت؛- حالا بابت اين، پول مولي هم بهت مي دن که زندگيت بچرخه؟»...
16 شهريورماه، زادروز هوشنگ مرادي کرماني، برنده جايزه هانس کريستين اندرسن و پديدآورنده قصه هاي مجيد است. براي من و همسالانم خاطره شيرين مجموعه تلويزيوني قصه هاي مجيد که برآمده از همکاري دو هنرمند صميمي (هوشنگ مرادي کرماني و کيومرث پوراحمد) است نمونه موفقي از به تصوير درآمدن يک اثر ممتاز ادبي بود که به باور کارشناسان و منتقدان زياد اتفاق نمي افتد ولي خوشبختانه در نوجواني ما رخ داد.اکنون شمار کتاب هاي مرادي کرماني افزايش يافته و پس از ترجمه نخستين داستان اش (سماور) به انگليسي، داستان هايش مورد توجه ديگران نيز قرار گرفت و از آن پس کتاب هايش به زبان هاي آلماني، فرانسوي، اسپانيايي، هلندي، عربي، هندي و... ترجمه شده و توانست در زمينه داستان نويسي کودک و نوجوان جايگاه خوبي در ايران و جهان به دست آورد. يادش به خير در سال هاي گذشته و هنگام برگزاري جشنواره فيلم کودک و نوجوان (اصفهان) که از اين سينما به آن سينما در رفت و آمد بوديم تا هم به تماشاي فيلم ها بنشينيم و هم نشست هاي نقد و بررسي را از دست ندهيم، در سينماها و هتل هايي که هنرمندان اقامت داشتند گاهي او را مي ديديم، هميشه لبخندي بر لب داشت و به گرمي و مهرباني دوستداران اش را مي پذيرفت، با آنها گفت وگو مي کرد و برخوردهاي مهرآميزش با مردم و به ويژه نوجوان ها را مي توانستي ببيني و در گپ هاي مختلف از زبان نويسندگان و هنرمندان بشنوي. يادم هست، آن روزها همگان از اخلاق نيک او سخن مي گفتند و اينکه او از جنس نوشته هايش است، ساده و صميمي و مهربان... و بي ترديد چنين بود و هست... نخستين چاپ کتاب قصه هاي مجيد را که يک مجموعه پنج جلدي بود همان سالي که منتشر شد از برادرم هديه گرفتم و در مدت کوتاهي هر پنج کتاب را خواندم. هر روز عصر که با دوستانم در کوچه جمع مي شديم تا بازي کنيم داستان هايي را که خوانده بودم برايشان بازگو مي کردم و آنها هم با اشتياق گوش مي دادند...
اکنون و در گذر از آن روزها، هر بار در قفسه هاي کتابخانه ام آن کتاب ها را که در پنج رنگ زرد، قرمز، آبي، صورتي و قهوه يي مي درخشند، مي بينم، لذتي که از خواندن شان مي بردم در خاطرم زنده مي شود. و امروز فکر مي کنم اگر عادت به مطالعه در من و برخي از همسالان کتابخوانم ايجاد شده، يکي از کساني که بيشترين نقش را در شکل گيري اين عادت نيک داشته مرادي کرماني است زيرا بخشي از لحظه هاي زيبا و به يادماندني دوران نوجواني ما مديون خدمات و کوشش هاي مهربانانه اوست که در ترويج خواندن به اندازه يک نهاد موثر بوده است... و من که قلمم نمي تواند آنچنان که شايسته است بزرگي و شکوه او را بيان کند سخنم را با يک جمله به پايان مي رسانم که هرچند کوتاه اما تمام حرف دلم اين است؛ آقاي مرادي کرماني دوست تان دارم.
برگرفته از: «http://www.etemaad.ir/Released/88-06-16/260.htm»
یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۹
افق روشن
روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را
و مهربانی دست زیبایی را
خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است.
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند
قفل
افسانهایاست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بهخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف، زندگیاست
تا من بهخاطر آخرین شعر، رنج جستوجوی قافیه
نبرم.
روزی که هر لب ترانهایاست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
و من آن روز را انتظار میکشم،
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است.
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند
قفل
افسانهایاست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو بهخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف، زندگیاست
تا من بهخاطر آخرین شعر، رنج جستوجوی قافیه
نبرم.
روزی که هر لب ترانهایاست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
و من آن روز را انتظار میکشم،
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
احمد شاملو، هوای تازه، افق روشن
Painting: Pablo Picasso s Dance of Youth
Painting: Pablo Picasso s Dance of Youth
برچسبها:
ادب و نقاشی
جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹
قافیه و مفعله را، گو همه سیلاب ببر

دیروز، بهطور اتفاقی، گفتوگوی دوست خوبام، هومان دوراندیش را با صادق زیباکلام، در ضمیمهی روزنامهی اعتماد خواندم. زیباکلام را همیشه از آن دست آدمهایی دانستهام که شلوغیها و سر و صدایاش، از فعالیتهای سازندهی علمیاش بسیار بیشترند. در این گفتوگو، زیباکلام با ادعای کممایگی اساتید علومانسانی دانشگاههای کشور ـ بهویژه در علومسیاسی ـ برای توضیح علل عقبماندگی علومانسانی در ایران تلاش کردهاست. صرفنظر از مغالطات فراوانی که بنا به عادت مالوف، در این نوشته نیز کلام زیبای ایشان را آراستهاند، کاستیهای عمیق وی در مباحث ـ بهویژه ـ روششناختی، آشنایان چنین حوزههایی را اگر متاثر نسازد، دستکم به فکر فرو خواهد برد.
با این توضیح که همهی گفتوگو را میتوانید در « http://www.etemaad.ir/Released/88-06-11/328.htm» بخوانید، در اینجا، به بخشهایی از نظرات زیباکلام اشاره میکنم.
v استادان علوم سياسي ما وقتي که ميخواهند يک پديده را بررسي کنند، از همان ابتدا با يک فرضيه کار خودشان را شروع ميکنند. عين مارکسيستها. يک مارکسيست وقتي ميخواهد انقلاب مشروطه را مورد بررسي قرار دهد، چه مي گويد؟ مي گويد تضاد بورژوازي بازار يا بورژوازي ملي با فئوداليته قاجار، عامل اصلي انقلاب مشروطه بود. تمام مارکسيست هاي دنيا اين گونه کار مي کنند. ما هم در اکثر موارد اين کار را مي کنيم. يعني به جاي اينکه عناصر تشکيل دهنده يک پديده را در کنار هم قرار دهيم، از همان آغاز آن پديده را بر مبناي يک فرضيه توضيح مي دهيم. ما بايد اول عناصر تشکيل دهنده پديده را شناسايي کنيم و پس از آن شايد به يک تئوري يا نظر کلان برسيم. در ميان غربي ها، آنهايي که مارکسيست اند يا اينکه تحت تاثير چارچوب هاي مشخصي هستند، پديده ها را بر مبناي يک فرضيه ابتدايي تبيين مي کنند. اما در ايران متاسفانه اين وضعيت عموميت دارد.
با این توضیح که همهی گفتوگو را میتوانید در « http://www.etemaad.ir/Released/88-06-11/328.htm» بخوانید، در اینجا، به بخشهایی از نظرات زیباکلام اشاره میکنم.
v استادان علوم سياسي ما وقتي که ميخواهند يک پديده را بررسي کنند، از همان ابتدا با يک فرضيه کار خودشان را شروع ميکنند. عين مارکسيستها. يک مارکسيست وقتي ميخواهد انقلاب مشروطه را مورد بررسي قرار دهد، چه مي گويد؟ مي گويد تضاد بورژوازي بازار يا بورژوازي ملي با فئوداليته قاجار، عامل اصلي انقلاب مشروطه بود. تمام مارکسيست هاي دنيا اين گونه کار مي کنند. ما هم در اکثر موارد اين کار را مي کنيم. يعني به جاي اينکه عناصر تشکيل دهنده يک پديده را در کنار هم قرار دهيم، از همان آغاز آن پديده را بر مبناي يک فرضيه توضيح مي دهيم. ما بايد اول عناصر تشکيل دهنده پديده را شناسايي کنيم و پس از آن شايد به يک تئوري يا نظر کلان برسيم. در ميان غربي ها، آنهايي که مارکسيست اند يا اينکه تحت تاثير چارچوب هاي مشخصي هستند، پديده ها را بر مبناي يک فرضيه ابتدايي تبيين مي کنند. اما در ايران متاسفانه اين وضعيت عموميت دارد.
v من تحقيق بر مبناي فرضيه را مطلقاً قبول ندارم. تحقيق بر مبناي فرضيه، در حقيقت نوعي کلاه گذاشتن بر سر مخاطب است. من ظرف 16 سال اخير پايان نامه هاي بسيار زيادي را در دانشگاه هاي معتبر کشور، به عنوان استاد راهنما، استاد مشاور يا داور مطالعه کرده ام. اولين رساله هايي که من استاد مشاور يا داور آن رساله بودم، بر مبناي اين فرضيه شکل گرفته بود که ملي گرايان نقش زيادي در انقلاب اسلامي نداشتند. شما نمي توانيد انتظار داشته باشيد نويسنده آن رساله در پايان رساله خود، حرفي خلاف فرضيه رساله خود بزند. شما تا به حال چند رساله را ديده ايد که نويسنده در پايان آن، فرضيه خودش را رد کرده باشد؟ همه ما پيروزمندانه فرضيه هايمان را در آخر رساله مان به اثبات مي رسانيم.
v کار درست اين است که شما بگوييد من مي خواهم پيرامون نقش ملي گراها در انقلاب اسلامي ايران تحقيق کنم. شايد شما در پايان تحقيقتان به اين نتيجه برسيد که ملي گراها در انقلاب اسلامي نقش چنداني نداشتند يا اينکه برعکس، نقش زيادي داشتند. زماني که شما به نتيجه رسيديد، آن وقت مي توانيد نتيجه به دست آمده را در قالب فرضيه بياوريد. اما اگر از اول بگوييد من مي خواهم اثبات بکنم جبهه ملي در انقلاب اسلامي نقش داشته (يا نداشته) است و با اين فرضيه مي خواهم جلو بروم، اين شيوه نادرستي در امر تحقيق است.
v شما مي توانيد ايران را بررسي کنيد و بعد به پاکستان برويد تا ببينيد در جنبش هاي مهم سياسي- اجتماعي پاکستان در يکصد سال گذشته، نيروهايي که مثل جبهه ملي ايران هستند، چه نقشي داشته اند. شما مي توانيد بگوييد من چند کشور اسلامي را بررسي کردم و ديدم در اين چند کشور اسلامي، جريان هاي مذهبي، موتور تحرکات سياسي- اجتماعي هستند. ممکن است شما به اين فرضيه برسيد. اما اينکه از اول بر چنين فرضيه يي پافشاري کنيد، درست نيست. من نمي گويم ما مطلقاً بايد فرضيه را کنار بگذاريم بلکه مي گويم اين روش که بگوييد من فلان فرضيه را دارم و مي خواهم اين فرضيه را در رساله ام به اثبات برسانم، محل اشکال است.
v من فرضيه در ايران را مي گويم. به کشورهاي ديگر کاري ندارم. در ايران که به لحاظ علوم انساني عقب مانده است، محقق هميشه در پايان رساله هايي که بر اساس فرضيه تنظيم شده است، فرضيه را به اثبات مي رساند. اين نمي تواند يک تحقيق بکر و صحيح و درست باشد زيرا اصل اول تحقيق علمي، بي غرضي محقق است. اصل دومش اين است که هر کس ديگري هم که اين تحقيق را انجام دهد، بايد به همين نتيجه برسد. اما شما طرفدار جبهه ملي هستي و در رساله ات ثابت مي کني که جبهه ملي در انقلاب نقش داشته است. من مخالف جبهه ملي هستم و در رساله ام ثابت مي کنم جبهه ملي در انقلاب نقشي نداشته است. به همين دليل است که من مي گويم فرضيه موجب به بيراهه رفتن تحقيق مي شود. حالا چرا فرضيه اينقدر در ايران مهم است؟ زيرا ما عقب مانده هستيم.
پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹
کوچ آوازه خوان

در فضای سیاست زده ی کنونی، همه، 9 شهریور را فراموش کردیم. یاد فرهاد، گرامی باد و جاودانه!
فرهاد، نهاُمين فرزند رضا مهراد، كاردار وزارت امورخارجهی دولت ايران در كشورهاي عربي، بيست و نهاُم دي ماه 1322 در تهران متولد شد. سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويولون او و دوستاناش را گوش كند. در همین دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقهی فرهاد به موسيقي ميشود و از خانوادهی او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند. با اصرار برادر بزرگتر، ويلون سلی براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود. عمر تمرينات ويلون سل اما، از 3 جلسه فراتر نمیرود: چرخ روزگار ساز او را میشکند و به قول خودش، ساز صد تكه و روح او هزار تكه میشود. از آن پس باز هم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر، تنها سرگرمي، و ساز تبديل به روياي فرهاد میشود.
با ورود به مدرسه استعداد او در زمينهی ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانهی ورود به دبيرستان، به تحصيل در رشتهی ادبيات تمایل پيدا ميكند. با وجود نمرات ضعيفاش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي اما، مخالفت عموي بزرگاش در غياب پدر، او را مجبور به ادامهی تحصيل در رشتهی طبيعي ميكند و عاقبت، دلسپردگي به ادبيات و بيعلاقگي به دروس مورد علاقهی عموياش سبب ميشود در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند.
پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازندهی ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان بهصورت تجربي نواختن را ميآموزد و مدتي بعد، بهعنوان نوازندهی گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند. پس از چندی، گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كند و نخستین شب اجراي برنامه، رهبر گروه بهبهانهی غيبت خوانندهی گروه از فرهاد ميخواهد تا جاي خواننده را پر كند. وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر واقع میشود كه وقتي ترانههايی را بهزبان ايتاليايي، فرانسوي و يا انگليسي اجرا میکند، كمتر كسي باور میکند زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامهی گروه ارمني میشود.
مدتي بعد، از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند. فرهاد براي نخستین بار در سال 1342 براي اجراي چند ترانهی انگليسي راهي برنامهی تلويزيوني «واريته استوديو ب» ميشود و مخاطبان بيشتري مييابد.
اندکی پس از آن، فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجلهی اطلاعات جوانان در امجديه برگزار میشدهاست، هنرنمايي میکند. در اين برنامه فرهاد چند ترانه را با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شبپره، مرد یکم گروه Black Cats قرار ميگیرد. همكاري فرهاد بهعنوان خواننده و نوازندهی گيتار و پيانو با شهبال شبپره (پركاشن)، شهرام شبپره (گيتار)، هامو (گيتار)، حسن شماعيزاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت) در كلاب كوچيني از سال 1345 آغاز ميشود. منوچهر اسلامي كه از فرهاد بهعنوان پايهی اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد ميگويد: «فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموختهبود نياز چنداني به تمرين نداشت. او با چند بار زمزمه كردن شعر، ساز و صداياش را با بقيهی گروه همآهنگ ميكرد. در واقع او بهاحترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر ميشد».
در همين دوران ـ يعني اوج فعاليت Black Cats ـ دوستداران فرهاد ترانهی «اگه يهجو شانس داشتيم»، يعني نخستین اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم «بانوي زيباي من» شنيدند.
پس از مدتی، فرهاد از Black Cats جدا میشود و بهقصد پرستاري از خواهرش راهي انگلستان ميگردد. در این سفر ـ كه قرار بود 2 ماه بهدرازا انجامد ـ يكي از تهيهكنندگان سرشناس انگليسي بهسراغ او ميآيد و پيشنهاد انتشار آلبومي را با صداي فرهاد مطرح ميكند. در این میان، بيماري فرهاد و بروز مشكلات گوناگون شخصي باعث ميشود انتشار آلبوم در حد حرف باقي بماند و سفر 2 ماهه بيش از يك سال طول بكشد.
در سال 1348 فرهاد ترانهی «مرد تنها»، با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده را براي فيلم «رضا موتوري» ميخواند. این ترانه كه پس از اكران فيلم در قالب صفحهی گرامافون راهي بازار شد آنچنان طرفدار یافت كه فرهاد تبديل به يك ستاره شد.
چون هميشه معتقد بود بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد بهشكلي زبان حال او باشد، پس از «مرد تنها»، تعداد محدودي ترانه (جمعه، هفتهی خاكستري، و آيينهها (51-1350)) را خواند؛ با افزايش تنشهاي سياسي ايران در دههی پنجاه، «شبانهی 1»، «خسته»، «سقف»، «گنجشگك اشيمشي»، «آوار»، و «شبانهی 2» را، با اشعاري از شاملو و قنبري اجرا کرد که پس از انتشار، تبديل به سرود اتحاد مردم شدند.
يك روز بعد از انقلاب ايران ـ در روز 23 بهمن 1357 ـ سياوش كسرايي ترانهی وحدت را به اسفنديار منفردزاده ميسپارد و در همان روز صداي فرهاد در ستايش آزادي و آزادگي در تلويزيون ملي طنين انداز میشود.
اندکی پس از پیروزی انقلاب اما، فرهاد، خوانندهی انقلابي، از ادامهی كار منع و تقاضاهاي چندبارهی او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو میشوند. سرانجام، در سال 1372 ـ پس از 15 سال ـ آلبوم جديد فرهاد، «خواب در بيداري»، مجوز انتشار دريافت كرده، بهیکی از پُرفروشترين آثار موسیقایی تبدیل میشود. پس از انتشار «خواب در بيداري»، فرهاد «برف» را در ايالات متحدهی امريكا ضبط و منتشر كرد: آلبومی که يك سال بعد در ايران نیز منتشر شد.
بعد از کار بر روی این دو اثر، فرهاد درصدد تهيهی آلبومي به نام «آمين» برآمد كه ترانههايي از كشورها و زبانهاي مختلف دنیا را در خود جاي ميداد. اما بیماری هپاتیت فرهاد، از مهر ماه 1379 جدي شد: فرهاد از حركت باز نايستاد، گویی آن روزها، هيچ چيز جز مرگ نميتوانست او را از «آمين» بازدارد، كه . . .
سرانجام، فرهاد پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه، در روز نهاُم شهريور 1381، در سن 59 سالگي، در شهر پاريس و بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت. پیکر فرهاد، در پاریس به خاک سپردهشد.
با ورود به مدرسه استعداد او در زمينهی ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانهی ورود به دبيرستان، به تحصيل در رشتهی ادبيات تمایل پيدا ميكند. با وجود نمرات ضعيفاش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي اما، مخالفت عموي بزرگاش در غياب پدر، او را مجبور به ادامهی تحصيل در رشتهی طبيعي ميكند و عاقبت، دلسپردگي به ادبيات و بيعلاقگي به دروس مورد علاقهی عموياش سبب ميشود در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند.
پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازندهی ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان بهصورت تجربي نواختن را ميآموزد و مدتي بعد، بهعنوان نوازندهی گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند. پس از چندی، گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كند و نخستین شب اجراي برنامه، رهبر گروه بهبهانهی غيبت خوانندهی گروه از فرهاد ميخواهد تا جاي خواننده را پر كند. وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر واقع میشود كه وقتي ترانههايی را بهزبان ايتاليايي، فرانسوي و يا انگليسي اجرا میکند، كمتر كسي باور میکند زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامهی گروه ارمني میشود.
مدتي بعد، از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند. فرهاد براي نخستین بار در سال 1342 براي اجراي چند ترانهی انگليسي راهي برنامهی تلويزيوني «واريته استوديو ب» ميشود و مخاطبان بيشتري مييابد.
اندکی پس از آن، فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجلهی اطلاعات جوانان در امجديه برگزار میشدهاست، هنرنمايي میکند. در اين برنامه فرهاد چند ترانه را با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شبپره، مرد یکم گروه Black Cats قرار ميگیرد. همكاري فرهاد بهعنوان خواننده و نوازندهی گيتار و پيانو با شهبال شبپره (پركاشن)، شهرام شبپره (گيتار)، هامو (گيتار)، حسن شماعيزاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت) در كلاب كوچيني از سال 1345 آغاز ميشود. منوچهر اسلامي كه از فرهاد بهعنوان پايهی اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد ميگويد: «فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموختهبود نياز چنداني به تمرين نداشت. او با چند بار زمزمه كردن شعر، ساز و صداياش را با بقيهی گروه همآهنگ ميكرد. در واقع او بهاحترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر ميشد».
در همين دوران ـ يعني اوج فعاليت Black Cats ـ دوستداران فرهاد ترانهی «اگه يهجو شانس داشتيم»، يعني نخستین اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم «بانوي زيباي من» شنيدند.
پس از مدتی، فرهاد از Black Cats جدا میشود و بهقصد پرستاري از خواهرش راهي انگلستان ميگردد. در این سفر ـ كه قرار بود 2 ماه بهدرازا انجامد ـ يكي از تهيهكنندگان سرشناس انگليسي بهسراغ او ميآيد و پيشنهاد انتشار آلبومي را با صداي فرهاد مطرح ميكند. در این میان، بيماري فرهاد و بروز مشكلات گوناگون شخصي باعث ميشود انتشار آلبوم در حد حرف باقي بماند و سفر 2 ماهه بيش از يك سال طول بكشد.
در سال 1348 فرهاد ترانهی «مرد تنها»، با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده را براي فيلم «رضا موتوري» ميخواند. این ترانه كه پس از اكران فيلم در قالب صفحهی گرامافون راهي بازار شد آنچنان طرفدار یافت كه فرهاد تبديل به يك ستاره شد.
چون هميشه معتقد بود بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد بهشكلي زبان حال او باشد، پس از «مرد تنها»، تعداد محدودي ترانه (جمعه، هفتهی خاكستري، و آيينهها (51-1350)) را خواند؛ با افزايش تنشهاي سياسي ايران در دههی پنجاه، «شبانهی 1»، «خسته»، «سقف»، «گنجشگك اشيمشي»، «آوار»، و «شبانهی 2» را، با اشعاري از شاملو و قنبري اجرا کرد که پس از انتشار، تبديل به سرود اتحاد مردم شدند.
يك روز بعد از انقلاب ايران ـ در روز 23 بهمن 1357 ـ سياوش كسرايي ترانهی وحدت را به اسفنديار منفردزاده ميسپارد و در همان روز صداي فرهاد در ستايش آزادي و آزادگي در تلويزيون ملي طنين انداز میشود.
اندکی پس از پیروزی انقلاب اما، فرهاد، خوانندهی انقلابي، از ادامهی كار منع و تقاضاهاي چندبارهی او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو میشوند. سرانجام، در سال 1372 ـ پس از 15 سال ـ آلبوم جديد فرهاد، «خواب در بيداري»، مجوز انتشار دريافت كرده، بهیکی از پُرفروشترين آثار موسیقایی تبدیل میشود. پس از انتشار «خواب در بيداري»، فرهاد «برف» را در ايالات متحدهی امريكا ضبط و منتشر كرد: آلبومی که يك سال بعد در ايران نیز منتشر شد.
بعد از کار بر روی این دو اثر، فرهاد درصدد تهيهی آلبومي به نام «آمين» برآمد كه ترانههايي از كشورها و زبانهاي مختلف دنیا را در خود جاي ميداد. اما بیماری هپاتیت فرهاد، از مهر ماه 1379 جدي شد: فرهاد از حركت باز نايستاد، گویی آن روزها، هيچ چيز جز مرگ نميتوانست او را از «آمين» بازدارد، كه . . .
سرانجام، فرهاد پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه، در روز نهاُم شهريور 1381، در سن 59 سالگي، در شهر پاريس و بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت. پیکر فرهاد، در پاریس به خاک سپردهشد.
برگرفته از وب سایت منتسب به فرهاد مهراد، با اندکی تغییر.
اشتراک در:
پیامها (Atom)

