جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹

بابا


چه شبی!

نیمه شب باشد و هوای آخر پاییز باشد و بخار چای؛ و نشسته باشی در اتاق ات تنها و بی دغدغه ـ فارغ از جنجال این و زحمت آن ـ گوش که نه، دل سپرده باشی به شگفتی های موسیقی روسینی و با خود فکر کنی چه خوش بختی که می توانی گوش دهی و لذت ببری؛ و به خود بگویی: چه زلالی، چه فرصتی، چه شبی . . .

سه‌شنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹

باز آ که روی در قدمان ات بگستریم . . .



آشنایی من با «پرویز مشکاتیان»، بر خلاف بیش­تر ِ دیگران، از «صبح مشتاقان» آغاز شد؛ نه آشنایی با شخص «مشکاتیان» که او را از کودکی می­شناختم، بل­که آشنایی با موسیقی ِ «پرویز مشکاتیان». پدرم، در انتخاب و گوش کردن به موسیقی ـ طبیعتا ـ سخت­گیر و دیرپسند بود و هست و چندان پیش نمی­آمد و نمی­آید که اثری از هم­دوره­ای­های­اش، آن­چنان ـ به­اصطلاح اهالی موسیقی ایرانی ـ بگیردش که به آن دل سپارد و دوباره و چندباره گوش­اش دهد. در این میان اما «بی­داد» حکایتی دیگر داشت و بدین­گونه بود که از نوروز و راه شیراز و ترنم چندین و چندباره­ی زخمه­های اندیشه و خیال هنرمند بر ذهن کم سن و سال­ام، با «مشکاتیان» آشنا شدم.
آشنایی من با موسیقی ِ او اما، به سال­های دبیرستان و «هدایت­» خوانی­های شبانه­ام باز می­گردد. کمی هدایت می­خواندم و دستی به قلم می­بردم و اندک­اندک، «صبح مشتاقان» می­آمد: «به­خدا، اگر بمیرم، که دل از تو برنگیرم / برو ای طبیب­ام از سر، که دوا نمی­پذیرم». و این­چنین بود که «پرویز مشکاتیان» را شناختم.
کمی بعدتر، «جان عشاق» آمد و «دود عود». دیرتر، از طنین «بی­داد» در شب­های «می­گون»سرمست شدم و پس از آن «نوا» آمد: «غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ / به­طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟» . . .
بزرگ­تر که شدم، بیش­تر بچگی کردم: با فهم و دانش کم­رنگ خود، موسیقی­اش را، کارهای­اش را، تجزیه و تحلیل و نقد (!) می­کردم و با دوستان و نزدیکان­ام، بر سر ضعف­ها و کاستی­های­اش بحث می­کردیم و کلنجار می­رفتیم؛ به خیال خودم، انتقادات به­جا و درستی بر آثارش داشتم و برای طرح­شان، پی فرصتی مناسب می­گشتم!
با این وجود، رابطه­ام، رابطه­ی موسیقایی­ام با «مشکاتیان»، هیچ­گاه قطع نشد. اصلا مگر می­شود بخواهی به موسیقی ایرانی گوش دهی و از ساخته­های او کناره بگیری؟ نمونه­های درخشان و باشکوه از موسیقی ناب ایران، در آثار «مشکاتیان» کم نیستند و بیش­تر قطعات­اش، دریچه­ای تازه از نغمه­های گوش­نواز و دل­نشین به روی­ات می­گشایند. بگذریم! نه قصد و نیت صحبت از ابعاد موسیقایی کارهای او را دارم و نه در این­گونه مباحث صاحب رای و نظرم؛ بگذریم . . .
خبر فاجعه را از پدرم شنیدم: باور نکردم و سراسیمه به­دنبال منبعی مطمئن گشتم. بدبختانه، خبر درست بود: «پرویز مشکاتیان، صبح دوشنبه سی­ام شهریور 1388، بر اثر ایست قلبی درگذشت».
چه می­توانستم کرد؟ اندوه­گین و مات گوشه­ای نشستم و به او فکر کردم و به ساخته­های­اش که دوست دارم و به ده­ها خاطره­ی دور و نزدیکی که با او و آثارش دارم. بعد با خودم گفتم سری به اینترنت و وب­لاگ­ها و Face Book و... بزنم و ببینم خبری از درگذشت او هست یا نه، که دیدم هیچ خبری نیست؛ دل­ام عجیب گرفت: کافی است امثال «محسن نام­جو» افتخاری دهند و اشاره­ی کوچکی کنند به «آلتی که از هستی خورده­اند»، یا از «سانتی­مترهای اعضای شریف» شان یاد کنند، یا اندکی از هزاران نوع مسخرگی و هزالی­های پوچ­شان را بر دایره بریزند و یا صدای یکی از ده­ها چهارپایی را که می­شناسند تقلید ـ آن هم نصف و نیمه ـ کنند، تا به اسم موسیقی اعتراضی، موسیقی زیرزمینی، و صدها نام دهان پُرکُن دیگر، تبدیل به بُت­های پُرطمطراق خلق­الله شوند، آن وقت «پرویز مشکاتیان» . . .
کافی است خانم «گل­شیفته­ فراهانی» در مجلسی از جشن­واره­ای که معلوم نیست از کجا آمده و چه معیاری دارد و بسیار اما و اگر دیگر، به چند سوت ناقابل مهمان­مان کنند تا پس از چند دقیقه، همه­ی اعضای Face Book، در برابر هنر ایشان از جا برخیزند و ادای احترام کنند، آن وقت «پرویز مشکاتیان»، استثنای موسیقی ایران، استثنای هنر ایران، نابغه­ای که مشخص نیست چند سال باید بگذرد تا کسی مانندش پیدا شود (اگر بشود) از میان ما رفته­است و انگار نه انگار . . .


*

«مشکاتیان» رفت؛ هنرمندی که در تمام این سال­ها، با گوش سپردن به ساخته­های­اش، بر «آستان جانان» قرار گرفته­بودم، رفت. اما حالا که خوب فکر می­کنم، می­بینم با همه­ی آن لذت­های وصف­ناشدنی که از نغمه­های بکر و شگفت­آورش بردم، با همه­ی آن بهره­های فراوانی که از آثار او نصیب­ام شدند (و شیفتگی به سعدی تنها یکی از آن­ها است)، و با همه­ی کارهای به­جا مانده از او، هم­چنان، بر «آستان جانان»، می­توانم قرار گیرم. این آستان برای من همیشگی است؛ تا هستم، می­توانم گوشه­ای اختیار کنم در این آستان و ـ و گاهی هم به­یاد پرویز مشکاتیان ـ با خود زمزمه کنم:

«کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست / گشته هر گوشه­ی چشم از غم دل دریایی» . . .


دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

چهارشنبه ۹ سپتامبر ۲۰۰۹

سه‌شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۹

برای زادروز هوشنگ مرادی کرمانی






لبخندي بر فراز شب ها

محمد صادقي


«مجله ها را زدم زير بغلم و دويدم. تو پيچ کوچه مان، کنار ديوار نشستم. آنها را دانه دانه ورق زدم که ببينم شعر و عکسم توي همه شان هست يا نه. تو همه شان بود، خيالم تخت شد. بلند شدم و تا خانه دويدم. مجله ها را گذاشتم رو يخدان، پشت پرده، يکي شان را ورداشتم. آن صفحه يي که عکس و شعرم توش بود، باز کردم و رفتم گذاشتم جلوي بي بي. بي بي پاي هاون نشسته بود و داشت گوشت مي کوبيد که شامي درست کند. بهش نگفتم که چي به چي است. خواستم خودش ببيند. رفتم تو درگاه اتاق نشستم و دستهام را زدم زير چانه ام. نگاهش کردم که ببينم چه مي شود. بي بي مجله و عکس را نگاه نکرد. خيال مي کرد چيز معمولي است. هي حرص خوردم. بالاخره طاقتم طاق شد و گفتم؛- بي بي، مجله رو نگاه کن.گفت؛- همون که تو نگاه مي کني کافيه. من که سواد ندارم. اينها به درد من نمي خوره.- بي بي، نگاه کن. ضرر نمي کني ها، ببين عکس کي رو چاپ کردن.- عکس هر کسي رو چاپ کردن به من مربوط نيست.- حتي اگه عکس من باشه؟- عکس تورو چاپ کنن که چي بشه؟يکهو از کوره در رفتم. بلند شدم و عکسم را گرفتم جلوش؛- ببين بي انصاف. ببين من چي شدم. اين عکس منه، اينم شعر منه که زير عکس چاپ کردن. بي بي با پشت دست چشم هاش را ماليد. سرش را جلو آورد. چشم هاش را دراند که خوب ببيند. مجله را بردم جلو. خدابيامرز خنده بي صدايي کرد و گفت؛- اين عکس توئه؟- بله، بله عکس منه. ديگه کار تموم شد. شاعر بودم شاعرتر شدم. با حروف چاپي شعرمو چاپ کردن. کجا هستن اون هايي که مي گفتن مجيد چيزي نمي شه. بعد، بي بي را بغل گرفتم. چشمهام پر از اشک شد، صورتش را بوسيدم و گفتم؛- بگذار شعرمو برات بخونم. نمي دوني مردم بعد از اين براي من چه کار مي کنن.شعرم را براي بي بي خواندم. بي بي گفت؛- حالا بابت اين، پول مولي هم بهت مي دن که زندگيت بچرخه؟»...


16 شهريورماه، زادروز هوشنگ مرادي کرماني، برنده جايزه هانس کريستين اندرسن و پديدآورنده قصه هاي مجيد است. براي من و همسالانم خاطره شيرين مجموعه تلويزيوني قصه هاي مجيد که برآمده از همکاري دو هنرمند صميمي (هوشنگ مرادي کرماني و کيومرث پوراحمد) است نمونه موفقي از به تصوير درآمدن يک اثر ممتاز ادبي بود که به باور کارشناسان و منتقدان زياد اتفاق نمي افتد ولي خوشبختانه در نوجواني ما رخ داد.اکنون شمار کتاب هاي مرادي کرماني افزايش يافته و پس از ترجمه نخستين داستان اش (سماور) به انگليسي، داستان هايش مورد توجه ديگران نيز قرار گرفت و از آن پس کتاب هايش به زبان هاي آلماني، فرانسوي، اسپانيايي، هلندي، عربي، هندي و... ترجمه شده و توانست در زمينه داستان نويسي کودک و نوجوان جايگاه خوبي در ايران و جهان به دست آورد. يادش به خير در سال هاي گذشته و هنگام برگزاري جشنواره فيلم کودک و نوجوان (اصفهان) که از اين سينما به آن سينما در رفت و آمد بوديم تا هم به تماشاي فيلم ها بنشينيم و هم نشست هاي نقد و بررسي را از دست ندهيم، در سينماها و هتل هايي که هنرمندان اقامت داشتند گاهي او را مي ديديم، هميشه لبخندي بر لب داشت و به گرمي و مهرباني دوستداران اش را مي پذيرفت، با آنها گفت وگو مي کرد و برخوردهاي مهرآميزش با مردم و به ويژه نوجوان ها را مي توانستي ببيني و در گپ هاي مختلف از زبان نويسندگان و هنرمندان بشنوي. يادم هست، آن روزها همگان از اخلاق نيک او سخن مي گفتند و اينکه او از جنس نوشته هايش است، ساده و صميمي و مهربان... و بي ترديد چنين بود و هست... نخستين چاپ کتاب قصه هاي مجيد را که يک مجموعه پنج جلدي بود همان سالي که منتشر شد از برادرم هديه گرفتم و در مدت کوتاهي هر پنج کتاب را خواندم. هر روز عصر که با دوستانم در کوچه جمع مي شديم تا بازي کنيم داستان هايي را که خوانده بودم برايشان بازگو مي کردم و آنها هم با اشتياق گوش مي دادند...

اکنون و در گذر از آن روزها، هر بار در قفسه هاي کتابخانه ام آن کتاب ها را که در پنج رنگ زرد، قرمز، آبي، صورتي و قهوه يي مي درخشند، مي بينم، لذتي که از خواندن شان مي بردم در خاطرم زنده مي شود. و امروز فکر مي کنم اگر عادت به مطالعه در من و برخي از همسالان کتابخوانم ايجاد شده، يکي از کساني که بيشترين نقش را در شکل گيري اين عادت نيک داشته مرادي کرماني است زيرا بخشي از لحظه هاي زيبا و به يادماندني دوران نوجواني ما مديون خدمات و کوشش هاي مهربانانه اوست که در ترويج خواندن به اندازه يک نهاد موثر بوده است... و من که قلمم نمي تواند آنچنان که شايسته است بزرگي و شکوه او را بيان کند سخنم را با يک جمله به پايان مي رسانم که هرچند کوتاه اما تمام حرف دلم اين است؛ آقاي مرادي کرماني دوست تان دارم.

یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۹

افق روشن







روزی ما دوباره کبوترهای­مان را
پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را
خواهد گرفت.


روزی که کم­ترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه­شان را نمی­بندند
قفل
افسانه­ای­است
و قلب
برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به­خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی­است
تا من به­خاطر آخرین شعر، رنج جست­وجوی قافیه
نبرم.
روزی که هر لب ترانه­ای­است
تا کم­ترین سرود، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یک­سان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهای­مان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می­کشم،
حتی روزی
که دیگر
نباشم.



احمد شاملو، هوای تازه، افق روشن
Painting: Pablo Picasso s Dance of Youth

جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹

قافیه و مفعله را، گو همه سیلاب ببر




دیروز، به­طور اتفاقی، گفت­وگوی دوست خوب­ام، هومان دوراندیش را با صادق زیباکلام، در ضمیمه­ی روزنامه­ی اعتماد خواندم. زیباکلام را همیشه از آن دست آدم­هایی دانسته­ام که شلوغی­ها و سر و صدای­اش، از فعالیت­های سازنده­ی علمی­اش بسیار بیش­ترند. در این گفت­وگو، زیباکلام با ادعای کم­مایگی اساتید علوم­انسانی دانش­گاه­های کشور ـ به­ویژه در علوم­سیاسی ـ برای توضیح علل عقب­ماندگی علوم­انسانی در ایران تلاش کرده­است. صرف­نظر از مغالطات فراوانی که بنا به عادت مالوف، در این نوشته نیز کلام زیبای ایشان را آراسته­اند، کاستی­های عمیق وی در مباحث ـ به­ویژه ـ روش­شناختی، آشنایان چنین حوزه­هایی را اگر متاثر نسازد، دست­کم به فکر فرو خواهد برد.
با این توضیح که همه­ی گفت­وگو را می­توانید در «
http://www.etemaad.ir/Released/88-06-11/328.htm» بخوانید، در این­جا، به بخش­هایی از نظرات زیباکلام اشاره می­کنم.


v استادان علوم سياسي ما وقتي که مي­خواهند يک پديده را بررسي کنند، از همان ابتدا با يک فرضيه کار خودشان را شروع مي­کنند. عين مارکسيست­ها. يک مارکسيست وقتي مي­خواهد انقلاب مشروطه را مورد بررسي قرار دهد، چه مي گويد؟ مي گويد تضاد بورژوازي بازار يا بورژوازي ملي با فئوداليته قاجار، عامل اصلي انقلاب مشروطه بود. تمام مارکسيست هاي دنيا اين گونه کار مي کنند. ما هم در اکثر موارد اين کار را مي کنيم. يعني به جاي اين­که عناصر تشکيل دهنده يک پديده را در کنار هم قرار دهيم، از همان آغاز آن پديده را بر مبناي يک فرضيه توضيح مي دهيم. ما بايد اول عناصر تشکيل دهنده پديده را شناسايي کنيم و پس از آن شايد به يک تئوري يا نظر کلان برسيم. در ميان غربي ها، آنهايي که مارکسيست اند يا اينکه تحت تاثير چارچوب هاي مشخصي هستند، پديده ها را بر مبناي يک فرضيه ابتدايي تبيين مي کنند. اما در ايران متاسفانه اين وضعيت عموميت دارد.



v من تحقيق بر مبناي فرضيه را مطلقاً قبول ندارم. تحقيق بر مبناي فرضيه، در حقيقت نوعي کلاه گذاشتن بر سر مخاطب است. من ظرف 16 سال اخير پايان نامه هاي بسيار زيادي را در دانشگاه هاي معتبر کشور، به عنوان استاد راهنما، استاد مشاور يا داور مطالعه کرده ام. اولين رساله هايي که من استاد مشاور يا داور آن رساله بودم، بر مبناي اين فرضيه شکل گرفته بود که ملي گرايان نقش زيادي در انقلاب اسلامي نداشتند. شما نمي توانيد انتظار داشته باشيد نويسنده آن رساله در پايان رساله خود، حرفي خلاف فرضيه رساله خود بزند. شما تا به حال چند رساله را ديده ايد که نويسنده در پايان آن، فرضيه خودش را رد کرده باشد؟ همه ما پيروزمندانه فرضيه هايمان را در آخر رساله مان به اثبات مي رسانيم.



v کار درست اين است که شما بگوييد من مي خواهم پيرامون نقش ملي گراها در انقلاب اسلامي ايران تحقيق کنم. شايد شما در پايان تحقيقتان به اين نتيجه برسيد که ملي گراها در انقلاب اسلامي نقش چنداني نداشتند يا اينکه برعکس، نقش زيادي داشتند. زماني که شما به نتيجه رسيديد، آن وقت مي توانيد نتيجه به دست آمده را در قالب فرضيه بياوريد. اما اگر از اول بگوييد من مي خواهم اثبات بکنم جبهه ملي در انقلاب اسلامي نقش داشته (يا نداشته) است و با اين فرضيه مي خواهم جلو بروم، اين شيوه نادرستي در امر تحقيق است.



v شما مي توانيد ايران را بررسي کنيد و بعد به پاکستان برويد تا ببينيد در جنبش هاي مهم سياسي- اجتماعي پاکستان در يکصد سال گذشته، نيروهايي که مثل جبهه ملي ايران هستند، چه نقشي داشته اند. شما مي توانيد بگوييد من چند کشور اسلامي را بررسي کردم و ديدم در اين چند کشور اسلامي، جريان هاي مذهبي، موتور تحرکات سياسي- اجتماعي هستند. ممکن است شما به اين فرضيه برسيد. اما اينکه از اول بر چنين فرضيه يي پافشاري کنيد، درست نيست. من نمي گويم ما مطلقاً بايد فرضيه را کنار بگذاريم بلکه مي گويم اين روش که بگوييد من فلان فرضيه را دارم و مي خواهم اين فرضيه را در رساله ام به اثبات برسانم، محل اشکال است.



v من فرضيه در ايران را مي گويم. به کشورهاي ديگر کاري ندارم. در ايران که به لحاظ علوم انساني عقب مانده است، محقق هميشه در پايان رساله هايي که بر اساس فرضيه تنظيم شده است، فرضيه را به اثبات مي رساند. اين نمي تواند يک تحقيق بکر و صحيح و درست باشد زيرا اصل اول تحقيق علمي، بي غرضي محقق است. اصل دومش اين است که هر کس ديگري هم که اين تحقيق را انجام دهد، بايد به همين نتيجه برسد. اما شما طرفدار جبهه ملي هستي و در رساله ات ثابت مي کني که جبهه ملي در انقلاب نقش داشته است. من مخالف جبهه ملي هستم و در رساله ام ثابت مي کنم جبهه ملي در انقلاب نقشي نداشته است. به همين دليل است که من مي گويم فرضيه موجب به بيراهه رفتن تحقيق مي شود. حالا چرا فرضيه اينقدر در ايران مهم است؟ زيرا ما عقب مانده هستيم.









پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹

نیما گفت . . .








کوچ آوازه خوان


در فضای سیاست زده ی کنونی، همه، 9 شهریور را فراموش کردیم. یاد فرهاد، گرامی باد و جاودانه!


فرهاد، نه­اُمين فرزند رضا مهراد، كاردار وزارت امورخارجه­ی دولت ايران در كشورهاي عربي، بيست و نه­اُم دي ماه 1322 در تهران متولد شد. سه سال بيش­تر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار مي­كرد پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويولون او و دوستان­اش را گوش كند. در همین دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه­ی فرهاد به موسيقي مي­شود و از خانواده­ی او مي­خواهد كه سازي براي او تهيه كنند. با اصرار برادر بزرگ­تر، ويلون سلی براي او تهيه مي­كنند و تمرينات فرهاد آغاز مي­شود. عمر تمرينات ويلون سل اما، از 3 جلسه فراتر نمی­رود: چرخ روزگار ساز او را می­شکند و به قول خودش، ساز صد تكه و روح او هزار تكه می­شود. از آن پس باز هم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگ­تر، تنها سرگرمي، و ساز تبديل به روياي فرهاد می­شود.
با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه­ی ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دل­مشغولي او مي­شود و در آستانه­ی ورود به دبيرستان، به تحصيل در رشته­ی ادبيات تمایل پيدا مي­كند. با وجود نمرات ضعيف­اش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي اما، مخالفت عموي بزرگ­اش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه­ی تحصيل در رشته­ی طبيعي مي­كند و عاقبت، دل­سپردگي به ادبيات و بي­علاقگي به دروس مورد علاقه­ی عموي­اش سبب مي­شود در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند.
پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده­ی ارمني آشنا مي­شود و با استفاده از سازهاي آنان به­صورت تجربي نواختن را مي­آموزد و مدتي بعد، به­عنوان نوازنده­ی گيتار در همان گروه شروع به فعاليت مي­كند. پس از چندی، گروه راهي جنوب مي­شود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كند و نخستین شب اجراي برنامه، رهبر گروه به­بهانه­ی غيبت خواننده­ی گروه از فرهاد مي­خواهد تا جاي خواننده را پر كند. وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر واقع می­شود كه وقتي ترانه­هايی را به­زبان ايتاليايي، فرانسوي و يا انگليسي اجرا می­کند، كم­تر كسي باور می­کند زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامه­ی گروه ارمني می­شود.
مدتي بعد، از گروه جدا مي­شود و فعاليت انفرادي خود را آغاز مي­كند. فرهاد براي نخستین بار در سال 1342 براي اجراي چند ترانه­ی انگليسي راهي برنامه­ی تلويزيوني «واريته استوديو ب» مي­شود و مخاطبان بيش­تري مي­يابد.
اندکی پس از آن، فرهاد در يكي از كنسرت­هاي بزرگي كه به مديريت مجله­ی اطلاعات جوانان در امجديه برگزار می­شده­است، هنرنمايي می­کند. در اين برنامه فرهاد چند ترانه را با گيتار اجرا مي­كند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و هم­چنين شه­بال شب­پره، مرد یکم گروه Black Cats قرار مي­گیرد.
هم­كاري فرهاد به­عنوان خواننده و نوازنده­ی گيتار و پيانو با شه­بال شب­پره (پركاشن)، شهرام شب­پره (گيتار)، هامو (گيتار)، حسن شماعي­زاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت) در كلاب كوچيني از سال 1345 آغاز مي­شود. منوچهر اسلامي كه از فرهاد به­عنوان پايه­ی اصلي Black Cats ياد مي­كند با اشاره به استعداد فرهاد مي­گويد: «فرهاد با اين­كه نت نمي­دانست و موسيقي را از راه گوش آموخته­بود نياز چنداني به تمرين نداشت. او با چند بار زمزمه كردن شعر، ساز و صداي­اش را با بقيه­ی گروه هم­آهنگ مي­كرد. در واقع او به­احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي­شد».
در همين دوران ـ يعني اوج فعاليت Black Cats ـ دوست­داران فرهاد ترانه­ی «اگه يه­جو شانس داشتيم»، يعني نخستین اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم «بانوي زيباي من» شنيدند.
پس از مدتی، فرهاد از Black Cats جدا می­شود و به­قصد پرستاري از خواهرش راهي انگلستان مي­گردد. در این سفر ـ كه قرار بود 2 ماه به­درازا انجامد ـ يكي از تهيه­كنندگان سرشناس انگليسي به­سراغ او مي­آيد و پيش­نهاد انتشار آلبومي را با صداي فرهاد مطرح مي­كند. در این میان، بيماري فرهاد و بروز مشكلات گوناگون شخصي باعث مي­شود انتشار آلبوم در حد حرف باقي بماند و سفر 2 ماهه بيش از يك سال طول بكشد.
در سال 1348 فرهاد ترانه­ی «مرد تنها»، با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده را براي فيلم «رضا موتوري» مي­خواند.
این ترانه كه پس از اكران فيلم در قالب صفحه­ی گرامافون راهي بازار شد آن­چنان طرف­دار یافت كه فرهاد تبديل به يك ستاره شد.
چون هميشه معتقد بود بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد به­شكلي زبان حال او باشد، پس از «مرد تنها»، تعداد محدودي ترانه (جمعه، هفته­ی خاكستري، و آيينه­ها (51-1350)) را خواند؛ با افزايش تنش­هاي سياسي ايران در دهه­ی پنجاه، «شبانه­ی 1»، «خسته»، «سقف»، «گنجشگك اشي­مشي»، «آوار»، و «شبانه­ی 2» را، با اشعاري از شاملو و قنبري اجرا کرد که پس از انتشار، تبديل به سرود اتحاد مردم شدند.
يك روز بعد از انقلاب ايران ـ در روز 23 بهمن 1357 ـ سياوش كسرايي ترانه­ی وحدت را به اسفنديار منفردزاده مي­سپارد و در همان روز صداي فرهاد در ستايش آزادي و آزادگي در تلويزيون ملي طنين انداز می­شود.
اندکی پس از پیروزی انقلاب اما، فرهاد، خواننده­ی انقلابي، از ادامه­ی كار منع و تقاضاهاي چندباره­ی او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو می­شوند. سرانجام، در سال 1372 ـ پس از 15 سال ـ آلبوم جديد فرهاد، «خواب در بيداري»، مجوز انتشار دريافت كرده، به­یکی از پُرفروش­ترين آثار موسیقایی تبدیل می­شود. پس از انتشار «خواب در بيداري»، فرهاد «برف» را در ايالات متحده­ی امريكا ضبط و منتشر كرد: آلبومی که يك سال بعد در ايران نیز منتشر شد.
بعد از کار بر روی این دو اثر، فرهاد درصدد تهيه­ی آلبومي به نام «آمين» برآمد كه ترانه­هايي از كشورها و زبان­هاي مختلف دنیا را در خود جاي مي­داد. اما بیماری هپاتیت فرهاد، از مهر ماه 1379 جدي شد: فرهاد از حركت باز نايستاد، گویی آن روزها، هيچ چيز جز مرگ نمي­توانست او را از «آمين» بازدارد، كه . . .
سرانجام،
فرهاد پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه، در روز نه­اُم شهريور 1381، در سن 59 سالگي، در شهر پاريس و بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت. پیکر فرهاد، در پاریس به خاک سپرده­شد.


برگرفته از وب سایت منتسب به فرهاد مهراد، با اندکی تغییر.